محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
18
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شعر بر شترست رخت ما اين دل تنگ سخت ما * است مكن چو قافله روى بدين طرف كند . و بمعنى امر بايستادن نيز آمده . مثال اين معنى سراج الدين راجى گويد : شعر بطاعت شب و روز بر پاى است * بدرگاه لنكى ( ؟ ) دعا مىفرست و باضافهء ياء نيز به اين دو معنى « 21 » آمده . بمعنى اول هم او گويد « 22 » : شعر ايست كردند در طريق مجاز * بحقيقت نيافتند جواز معنى دوم شيخ سعدى گويد : شعر دگر مركب عقل را پويه نيست * عنانش بگيرد تحمل كه ايست و در اين بيت بجاى ايست در بعضى نسخ « بيست » نيز به نظر رسيده كه مختصر « بايست » باشد و خواهد آمد . و در فرهنگ است [ بفتح همزه ] را بمعنى استر آورده اما محل تأمل است . اندوخت - يعنى گرد كرد و جمع آورد . مثالش سراج الدين راجى گويد : شعر هر چه از علم و عقل « 1 » و دين اندوخت * آتش عشق آن نگارين سوخت اشكفت - [ بكسر همزه و ضم كاف ] يعنى گشود گل « 2 » و امثال آن و بر گشودن دل و خاطر نيز اطلاق كنند . و بكسر كاف بمعنى عجب باشد « 3 » و به اين معنى نيز بضم كاف استعمال كنند . « 23 » . اوباشت « 4 » - يعنى فروبرد و پر كرد و افكند . اخسيكت - مدينهايست مشهور در ماوراء - النهر در ناحيهء فرغانه « 5 » و از انزه بلاد ماوراء النهر باشد و مولد اثير « 24 » است . آبخوست و آبخست - [ هر دو بفتح خاء ] جزيره باشد . مثالش شمس فخرى فرمايد : شعر ز درياى تعظيم شاه كريم * بود هفت گردون كمين آبخوست و حكيم عنصرى نيز گويد : شعر هر طرف باد تند و موج بلند * تا بيك « 6 » آبخوستشان افكند و در تحفه « 7 » جزيزه ايست كه آب در آن متعفن شده باشد . كذا فى نسخة الوفائى و در يكى از نسخ آبخوست بمعنىهائى كه مرقوم شده آمده و بحذف واو « 25 » بمعنى خربزه و هندوانه كه درون آن ترش شده باشد « 8 » و به اين بيت خواجه على فرقدى متمسك شده : شعر روى تركان هست نازيبا و گست « 26 » * زرد و پرچين چون ترنج آبخست اسفيددشت - قريهايست از نواحى اصفهان انفست « 9 » - [ بنون و فاء و سين مهمله به وزن در بست ] تنيدهء عنكبوت باشد . مثالش خسروانى گويد : شعر عنكبوت بلاش بر دل من * گرد بر گرد بر تنيد انفست و « 10 » شمس فخرى نيز فرمايد : شعر شهنشاهى كه خيط شمس گردون * بود بر طاق ايوان وى انفست آبدست - [ بمد الف ] زاهد « 11 » پاك و وضو و استنجا كردن بآبست مثالش حكيم خاقانى فرمايد : شعر نعيم پاك بستاند چو گردآلود بسپارد * نه شرم از آبدست آيد نه ننگ از آبدستانش
--> ( 1 ) « ن » : هر چه از عقل و علم . ( 2 ) « ن » : يعنى گل شكفت . ( 3 ) عبارت بعد از « س » است ، ( 4 ) اين لغت از « س » است . ( 5 ) « الف 2 » به ماوراءالنهر نزديك فرغانه . ( 6 ) « الف 2 » : بيكى . ( 7 ) « ن » : و در تحفة السعادة . ( 8 ) « الف 2 » : آبخست و شرح آن را بعنوان لغت جداگانه در حاشيه آورده است بدون شاهد . ( 9 ) « ن » : انبست ولى در شرح گويد بنون وفاء . ( 10 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س » ( 11 ) بجز « الف 2 » : زهد ؛ در برهان قاطع زاهد پاكدامن . ( 21 ) يعنى بمعنى ايستادن و امر بايستادن . ( 22 ) يعنى سراج الدين راجى . ( 23 ) ظاهرا بمعنى اخير به كاف فارسى بايد يعنى اشگفت و در برهان قاطع نيز چنين است يعنى بكسر كاف فارسى نه ضم آن . ( 24 ) يعنى : اثير الدين اخسيكتى شاعر . ( 25 ) يعنى آبخست . ( 26 ) گست زشت و قبيح و نازيبا .